تبليغاتX
الیکا

الیکا

(مادر زمین)

تنها صدای شکستنش دلم را زد

خسته شدم از بس شمردم پله های نردبانی را که قرار بود امروزم را به فردا گره بزنند، اما از بس پوسیده بود تنها صدای شکستنش دلم را زد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 9:4  توسط الهام  | 

مهربانم گوش کن

مهربانم گوش کن گویی/ هیچ کس یادپرستوها نمی افتد/ کوچ مادیگر نه بافصل است/فصل هم دیگر به باغ ما نمی افتد/ای پرستوهای خسته/ سرزمین پاکیم کو؟/ این خیابان هاغریبه ند/ کوچه های خاکیم کو؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 1:1  توسط الهام  | 

دیروز شنبه بود

دیروز شنبه بود و امروز یکشنبه .... به همین سادگی.... چهل و اندی روز دیگر می شود سال 1391 هجری شمسی و تقویم یک سال ورق می خورد............. اما نمی دانم چرا روزها باز عین هم تکرار می شوند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:59  توسط الهام  | 

به خودمان قــول بدهیــم

کـاش به خودمان قــول بدهیــم وقتی عاشق شویــم که «آماده ایم» نــه وقتی کــه «تنهــائیـم»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 11:39  توسط الهام  | 

تـعطیــل است

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:57  توسط الهام  | 

سهم ما از زندگی

امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا سفر کرده بود براي صرف غذا به رستوراني رفت.

 

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.

اما هرچه لحظات بيشتری سپری مي شد، ناشكيبايی او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

 

از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی مي شوند؟

مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و ميل كنيد.

امت فاكس كه قدری احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم.

وقتی زندگی چيز زيادی به شما نمي دهد، به دليل آنست كه

شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:39  توسط الهام  | 

بفرمائید چند تا آرزو بردارید

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

 

لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

 

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد

 

آرزوهایش شد 6 آرزو

 

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر خواست

 

و...

 

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر

 

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

 

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

 

بیشتر و بیشتر

 

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

 

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

 

لستر وسط آرزوهایش نشست

 

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

 

و نشست به شمردنشان تا .......

 

پیر شد

 

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

 

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

 

آرزوهایش را شمردند

 

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

 

همشان نو بودند و برق می زدند

 

بفرمائید چند تا بردارید

 

به یاد لستر هم باشید

 

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

 

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

شل سیلوراستاین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:25  توسط الهام  | 

تکرار

این روزها شب را به صبح گره می زنم و خورشید را هر روز به استقبال ماه  می برم، آنوقت نمی دانم چرا هر روز می پرسم از چه روی روزها و شب ها این قدر تکراری شده، امان از چرخ الفلک که هر بار می چرخد و دوباره می رسد به نقطه ای که من صفر می دانمش،  تا دور بعدی و 365 روز که باز می شود تکرار...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 22:34  توسط الهام  | 

می رن آدما از اونا فقط، خاطره هاشون به جا میمونه

همیشه دلم برای روزهای خوش کودکی تنگ می شه اما امروز وقتی صدای اونطرف خط به من گفت دیگه هیچ وقت یکی از عمه هام رو نمی بینم، دلم برای اون روزها اونقدر تنگ شد که حس کردم همه خاطره هام دارن توی سال های دور گم می شن و از من دور و دورتر می شن، پدرم،عمه هام و عموهام واین یعنی من هر روز تنهاتر و تنهاتر می شم. چه قشنگ می خونه رسول نجفیان که؛ عجب رسمیه رسم زمونه/قصه برگ و باد خزونه/می رن آدما از اونا فقط/خاطره هاشون به جا میمونه/کجاست اون کوچه/چی شد اون خونه/آدماش کجان خدا میدونه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 22:12  توسط الهام  | 

چرا منشی‌گری و فروشندگی جایگزین هنرهای دستی برای اناث جماعت شده است؟

چند روز قبل یکی از بچه ها تصمیم گرفت که روی سوژه ای کار کند با این مضمون که چرا امروزه در جامعه ایرانی زنان و دختران ترجیح می دهند به عنوان بازار یاب و فروشند حتی منشی مشغول به کار شوند اما مانند مادران و شاید هم مادر بزرگ های خود کاری یدی آمیخته به هنر را انجام ندهند.

واقعیت این است که فضای موجود در جامعه امروز با حال و هوای نسل های گذشته به طور کامل متفاوت است. این روزها دختران دیگر پستو نشین نیستند و ترجیح می دهند از پایگاه اجتماعی و اقتصادی مستقل از یک مرد (پدرو همسر) برخوردار شوند. علاوه بر این تمایل به استفاده از خدمات تامین اجتماعی و داشتن منبع درآمدی که روزهای مبادای آنها را پوشش دهد انگیزه دیگری برای این کار است. شاید اگر بخواهیم کمی خودمانی تر و راحت تر سخن بگوییم باید به نکته ای کلیدی اشاره کنیم این که امروز با افزایش آمار طلاق در کشورو خیانت زوج ها به یکدیگر زنان باید از پشتوانه مالی برای ادامه زندگی برخوردار شوند. چه بسیارند زنانی که به دلیل بی پناه بودن و نداشتن حامی یا درآمد مکفی مجبور به تحمل بدترین شرایط زندگی هستند. در صورتی که با ورود به بازار کار این افراد از حداقل های یک زندگی برخوردار خواهند شد تا در مواجه با مشکلات بتوانند از پس آن بربیایند. تصور کنید یک زن که تحصیلات تکمیلی نیز ندارد در چنین شرایطی یا باید بسوزد و بسازد که دور از انسانیت است یا باید بعد از سال ها دستش را جلوی کس و نا کس دراز کند. بنابراین خیلی از دختران ترجیح می دهند در مشاغل کاذب و دون پایه مشغول به کار شوند. البته گناه این امر را باید در پله های دادگاهی به نام خانواده جستجو کرد. جایی که قانون اهرمی برای حمایت از زنان نیست. وقتی یک مرد پس از سال ها زندگی فیلش یاد هندوستان می کند و از همه منفذهای قانونی و نردبان هایی که فراهم است برای فرار از دادن شرعی ترین حق یک زن به نام مهریه سوء استفاده می کند دیگر چه انتظاری باید داشت. وقتی گرفتن حکمی به نام اعسار می شود راه فراری از پرداخت دینی که مرد با چشم و گوش باز همچنین بهره بردن از مشورت بزرگان خانواده پذیرفته است، دیگر نیابد از زنانی که ترس از مباداها می شود کابوش شبانه شان توقعی بهتر از این داشت.

البته شاید اگر مسوولان حیطه صنایع دستی می نشستند دور یک میز گرد، بیضی  و تدبیری برای صنایع دستی کشور می اندیشند که به تاراج کشورهای دیگر نروند و در این میان کارگاه ها، یا بازارچه هایی و امکانات برای تامین آتیه دختران ایرانی که علاقه به این کار داشتند و حضور در اجتماع نیز برایشان دارای اهمیت بود،  می اندیشیدند امروز نظاره گر دخترانی در مشاغل کاذبی چون منشی گری و فروشندگی نبودیم.

تصور کنید زنی را که در خانه نشسته و به امورات خانه و خانواده می رسد. غذایی می پزد، خانه را آب و جارو می کند . مادری و همسری می کند. همسرش هم برای این که سفره خانه پر پیمانه باشد صبح تا شب چرخ زندگی را می چرخاند و می چرخاند. تا اینجا همه چیز خوب و آرام است، اما روایت زندگی آنجایی خدشه دار می شود که مرد خانه ترجیح می دهد با زنی که در مشغول به کار در فضای اجتماعی است هم کلام شود. زیرا این گونه زنان جذابیت بیشتری برای مردان دارند و به تبع مرتب تر از زنی هستند که باید صبح تا شب خانه را مدیریت کند و با بچه ها سر و کله بزند. زن خانه دیگر وقتی ندارد که به خود برسد، از آنچه در فضاهای عمومی می گذرد نیز مطلع نیست، پس هم صحبت خوبی هم برای مردش نخواهد بود. نتیجه می شود تمایل نان آور خانه به زنانی که در مشاغل دم دستی تر مشغول به کارند زیرا این زنان خواسته های اندکی دارند و متاسفانه به دست آوردنی تر هستند. این را هم بگویم تعداد کم فرصت های اشتغال برای زنان گاه باعث می شود بسیاری از این افراد حتی با داشتن تحصیلات از سر اجبار تن به فروشندگی منش گری دهند تا در آمدی داشته باشند و روی پای خود بایستند. حال باید چه کرد؟ منطق حکم می کند آنهایی که دستی در برنامه ریزی های کلان دارند این بار تکه های پازل را طور دیگری بچینند تا هم هنر اجداشان به یغما نروند و هم دختران و زنان جامعه همگام با مردان پای در موقعیت های اجتماعی و اقتصادی قابل قبول بگذارند، زیرا که این زنان هم مادران و هم همسرانی بهتر خواهند بود ، هم امینی امانتدار برای صنعت ایرانی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:29  توسط الهام  |