تبليغاتX
الیکا


الیکا

(مادر زمین)

«هرآنکه ازدیده رود ازدل برود» نمی دونم این جمله چقدرصحت داره اما وقتی بجای سلام اولین کلماتی که ازتو شنیدم این بود جاخوردم، راستش روبخوای هرچند که ازدستت بدجوری عصبانی بودم و این جمله رو بار اول خودم بهت گفته بودم ولی ازشنیدن صدات خوشحال شدم، با این وجود زمانی که به فاصله هایی که هرلحظه به توان می رسید فکرکردم دلم گرفت، توی دلم شمردم؛ یک، دو، سه، چهارماه و با صدای بلند گفتم وای نه، اونقدراین روبلند گفتم که صدای تو توی ذهنم گم شد. نمی دونم این روزها چرا باز دارم شک می کنم به اعتمادی که تو می گفتی و می رسم به یک بی اعتمادی نه چندان دوستانه ای که من می گفتم. می ترسم از جمله ای که آن روز در خلوت دوستانه مان به تو گفتم و تو دم رفتن نه تنها از یادت نرفته بود بلکه هنوز دلخور بودی از شنیدنش اما من مردد بودم بین باور و انکارش. می دانم گذشت زمان تنها مرهم تردید برای روزها و شب هایی است که دارد خاطر می شود با ترس از بازنده بودن من در یک تصمیم به لطافت شب هایی که زیر نورماه ییلاق مهمان پذیر شهر من که تو مهمانش بودی، نشستیم و شکلش دادیم و بعد تنها من ماندم و ترس از این که مبادا اشتباه کرده باشم و اعتمادی که تو خواستی باشد و من پذیرفتم تا برای یک بار هم که شده امتحانش کنم، به آزمون گذاشتمش با ترس از این که مبادا... .

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:25 توسط الهام| |

تجاوز، سرقت و خشونت همیشه از مفاهیمی بوده و هست که بیشتر در دایرة المعارف بزرگسالان معنا پیدا می کنه و در مواردی هم که این قبیل جرائم کودکانه می شه ما آن را درقالب کودکان خیابانی توجیه می کنیم که مقصر اصلی اش هم بزرگسالان یا بهتر بگویم همان جامعه است که این مساله به کشور یا شهر خاصی هم محدود نمی شود و از عمومیت برخوردار است، با این وجود شنیدن این خبر که در گوشه ای از این دنیای کره ای شکل یک پسر بچه سه ساله به جرم تجاوز جنسی دستگیر شده بدجوری شگفتی آدم رو غلغلک می ده؛ اصل خبر اینه که؛ «كريس گري لينگ» ـ يكي از نمايندگان حزب مخالف دولت انگلیس ـ در مصاحبه‌اي با شبكه خبري بي‌بي‌سي، تصريح كرد: اين پسر‌بچه سه ساله توسط پليس انگلستان و به اتهام تجاوز، سرقت از فروشگاه‌هاي مختلف در شهر محل سكونتش و تخريب اموال همسايگان خود دستگير شد.

وي ادامه داد: بر اساس اعلام كارشناسان و بازرسان پليس انگلستان اين پسر‌بچه جوان‌ترين يا به عبارتي كوچك‌ترين مجرم در طول تاريخ انگلستان به شمار مي‌رود. از طرفي در گزارش پليس انگلستان آمده است كه اين پسر‌بچه در بازجويي‌هايش به ماموران گفته بود كه تنها براي شوخي و خنده اقدام به انجام اين كارها كرده است. جالب این که بر اساس آمارهاي موجود در سه سال گذشته بيش از 6هزار تخلف اجتماعي تنها توسط كودكان زير 10 سال در سراسر انگلستان انجام شده است البته این یک نمونه است که شاید بشه آن را تعمیم هم داد.

 

این هم عکس این نخبه سه ساله

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:15 توسط الهام| |

وقتی می رفت تلاش کردم تا تمام دلتنگی هایم را در قطراتی که از چشم هایم روز گونه هایم می غلتید خلاصه کنم آن زمان که پیراهنش با اشک هایم خیس شد و من را در آغوش فشرد و خواست تا غصه دار نروم، تا غصه دار نشود. اما رفت و من غصه دار شدم با یک امید دور؛ شاید یک روز دیگر جایی دیگر باری دیگر او را ببینم شاید... . فرسنگ ها دورتر می د انم یک نفر نه بیشتر منتظرت هستند تا تو بروی و دیدارها تازه شود و جان بگیرد اما من اینجا یک نفرم، تنها در کنار روزهای کوتاهی که خاطراتت را در دلم زنده می کند ولی بیشتر می سوزاندش و دلگیرش می کند. بارها گفتم شاید این آخرین باری باشد که می بینمت هرچند که تو گفتی خواستن توانستن است اما دلم دوباره شور می زند، تپشش در کیلومترشمار جاده کویری گم می شود و ضربان نبضم در هراس تردید به کندی می زند تا من دلتنگ تر شوم و بی تردید منتظرتر....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:45 توسط الهام| |

بالاخره شهرداری تهران تصمیمش رو اجرایی کرد و خیابان ولیعصر یا همون بلندترین خیابان خاور میانه را یک طرفه کرد تا شاید باری از دوش ترافیک نشینان پایتخت بردارد اما باز هم این تصمیم از انجا که پشتوانه اصولی و کارشناسی نداشت تبدیل به یک شاهکار دلخراش شد که با کفش های استوک روی اعصاب تهرانی ها راه می ره و نوید نه چندان دلچسبی به نام مهر ماه را به آنها می دهد. این هم عکس هایی از روانی ترافیک در خیابان ولیعصرُ حالا بگذریم از داغی که این طرح بر دل ساکنان و افرادی که قصد عبور از خیابان گاندی، جردن یا میدان ونک را دارند می گذارد.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:20 توسط الهام| |

نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم آن کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:57 توسط الهام| |

یک شنبه هفته گذشته فاطمه واعظ جوادی رئیس سازمان حفاظت از محبط زیست که احتمالا روزهای آخر ریاست در این سازمان را پشت می گذارد در نشست خبری حاضر شد و به سئووالات خبرنگاران پاسخ داد. جدا از تمام بحث ها و حرف های گفته شده شاید یک جمله بود که توجه برخی افراد را به خود جلب کرد که بیشتر به طنز شبیه بود و بر می گشت به اختلافات این سازمان با وزارت راه در پروژه های جاده سازی. واعظ جوادی درباره ساخت جاده و وظیفه اش برای حفاظت از جنگل ها، تالاب ها، حیات وحش و .... و حرف و حدیث های سازمان متبوعش و وزارت راه در این برنامه به خبرنگاران گفت که وزیر راه در گفت و گوهایی که در  خصوص احداث جاده در جنگل ها داشته اند، گفته است " حیوانات این جنگل ها را بگیرید، کباب کنید و بخورید تا ما بتونیم جاده بسازیم." !!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:1 توسط الهام| |

همه ما بارها و بارها نام زاینده رود را شنیده ایم و اگر دست تقدیر یاریمان نکرده تا مهمان این استان یا همان نصف جهان و شهر تاریخی اصفهان شویم بدون شک تصاویر زیادی از زاینده رود و سی و سه پل دیده ایم و اگر باز هم قضا و قدربا ما نبوده لااقل در درس جغرافیا این نام را شنیده و چند عکسی حتی با کیفیت پایین از آن دیده ایم. حال این که این روزها شن ها و ماسه های کف رودخانه بدون واسطه روی خورشید را می بینند خود حکایت غمگین رودی است که علت نامگذاری آن زنده و آباد کردن باغات و کشتزارهای فراوانی بوده که در مسیر خود از ان می گذشته است. به همین دلیل آن را زاینده رود یا زنده رود می نامنند. اما امروز کودکان اصفهانی روی بستر بی آب آن طرح آب، ماهی، ستاره دریایی و .... می کشند. بترسیم از روزی که نقش و صفت انسانی هم روی کره خاکی نقاشی شود.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:42 توسط الهام| |

نمی دانم چرا بعضی وقت ها رفتارهای دیگران آنقدر دلم را می شکند که به بودن و ماندن شک می کنم، ماندن در کنار ثانیه ها و دقیقه ها انقدر برایم دلزدگی می آورد که دیگر نمی خواهم به ساعت ها و روزها فکر کنم چه برسد به هفته و ماه ها، شاید هم سال ها.

دلم باز امروز شکست از صفحه ای که ورق خورد اما نه در جهت بهار بلکه به سوی زمستان. شاید هم خط خطی شد، نه خیلی بیشتر از چند خط کج و معوج بود، چرا ما آدم ها با یک تلنگر، یک اشتباه کوچک مثل دانه برف که حتی پیش از نشستن روز داغی فرش زمین آب می شود طوفان به پا می کنیم و قافیه ها را می شکنیم. کاشکی دوستی ها کمی با ارزش تر بود حتی بیشتر زندگی زیر یک سقف که معلوم نیست آخرش به کجا می رود

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:24 توسط الهام| |

از وقتی که یادم می یاد زمانی که قرار است نو رسیده ای قدم به دنیای دوست نداشتنی ما انسان ها بگذارد اولین حس خوب پدر شدن و مادر شدن در هر خانواده ای با انتخاب نامی زیبا تداعی می شود که خود فلسفه ای دارد. مثل درنظر گرفتن شاخص هایی چون زیبا بودن اسم، معنا و درجه تشخصی که قرار است به دختر یا پسر خانواده بدهد، در مواقعی هم زنده کردن یک خاطره یا احترام به مادربزرگ و پدربزرگی که دیگر درقید حیات نیست و باید یک جورایی یادش رو زنده کرد، از طرفی پایبندی به اصالت خانوادگی، معیارهای دینی و مواردی از این قبیل از دیگر گزینه های فکر کردن به یک نام برای درج در شناسنامه ای است که باید موجودی به نام انسان با آن عمری سر کند. حالا ماجرا می رسد به تولد دومین گوساله شبیه سازی شده در موسسه رویان، تا اینجای کار می شه یک خبر خوش از تلاش محققان ایرانی برای دستیابی به  توليد جنين‌هاي شبيه سازي شده آزمايشگاهي، خب این که خیلی دوست داشتنیه اما انتخاب نام یک روایت جذابی داره این که چرا "تأمینا"؟

این هم دلیلش:

دومین گوساله شبیه سازی شده خاورمیانه و ایران پس از تولید اولین گوساله شبیه سازی شده (بنیانا) امروز شنبه سوم مرداد ماه با تلاش قابل توجه محققان کشورمان در مجتمع دامپروری فوکا وابسته به سازمان تامین اجتماعی در اصفهان به دنیا آمد.(البته این تولد با یک خبر دیگه همراه شد این که بنیانا اولین گوساله شبیه سازی شده ۴ روز پیش تلف شده است و هنوز علت اصلی مشخص نیست اما احتمال می رود عوامل محیطی پس از زایمان موجب تلف شدن این گوساله شده باشد.)

تأمین اجتماعی=> تأمینا

راستی تأمینا تولدت مبارک

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط الهام| |

یک سال دیگر هم گذشت تا کودکی که خانواده دونفره اش  12 سال منتظر آمدنش بودند یک بهار دیگر هم به عمرش اضافه  و 365 روز از تقویم ایام باقی مانده زندگیش روی  دایره خاک گرفته ای به نام زمین کم شود.یادم می یاد مادرم همیشه از دختری می گفت که سال ها در انتظار آمدنش بود. نه این که بخواهد حتما دختر باشد ولی دختر شد خوب یا بدش را باید از خودش پرسید و مادرش، چون اگر پسر می شد این روزها مادرش شاید کمی کمتر تنها بود اما دختر شد . این روزها اگرچه بعضی اوقات از زن بودنش دلش می گیرد ولی بیشتر که فکر می کند کنج چهارچوب دلش باز شاد می شود. مادرم از دختری می گوید که بهای اولین گریه اش شادی دل او بود و پدرش . روزی که درست پشت در اتاق عمل آنقدر به استقبال دخترش امده بودند که پرستاران بیمارستان تعجب کرده بودند. بالاخره من آمدم درست ظهر روز 27 تیرماه شاید هم کمی زودتر

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:37 توسط الهام| |


Design By : Night Skin